عنکربوت

عنکبوتی

در جایی خانه ای ساخت

در آنچا

خانه هیچ بهایی نداشت

زندگی می کرد دور از بندگی

اما چه زندگی ؟

همه اش گرسنگی

هیچ رد نمی شد از آنچا

موری ماخی گزنده ای !

چاره ای می گشت تا بکند خود را جدا

از آن ملک بی آب و علف و بی صاحب و بی ناخدا

می رفت و دوری می زد و بر می گشت

از پی قوتی می رفت و بی هیچ باز می گشت

وقتی خانه را خالی می دید

بیشتر ناامید و گیج می گشت

تا که یک روز به سرش زد برود

باز هم به خرابات مانده از یک قوم برگردد

گر چه میدانست

سازگار آن وجود نازک نیست آنجا

او نه در پی بردن وجد نان است

و نه در پی دزدی و سرقت بی منتهاست

او یا بدنبال شکاری می گردد بی دست وپا

یا گذرگاهش را کند پر از بی فکران یک لا قبا

تورش را پهن می کند برای شما

تا بتواند سیر کند شکمش را

شما را نمی خورد

البته اگر نروید به آنجا

ادامه داستان را می سپارم به هدا

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


رويان

می روییدیم دسته دسته

می دویدیم خسته خسته

...

تا کجا باید خزید

تا کجا باید رمید

...

می گذارندم اگر

در درون ؛ خاکی دگر

...

بار دیگر می شوم

بار دیگر می روم

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


ماما

مادرم

مامایم

چرا به دنیا آوردی تو مرا

بسختی

تو سوختی و ساختی

روی پایت می نشاندی

مادرم

مرا تو امید میدادی

به من تو هم شیر می دادی

به من نفس امید می دادی

تو را خدا و پدر را

نمی برم زیر سوال

اما

چرا مرا سپردی

به جاه و به مال

دنیای تاریک درونت را که ترک کردم بی خیال

نمی دانستم که در این روشنایی هم

تاریکی هست بسیار

جان می کنم تا شکم را پر کنم

یادش بخیر آن شیر و آن انار

یار بسیار است و من بی نگار

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


طلبکار

از شیراز و از تبریز و از سپاهان

زنگ می زنند می خواهند پول فراوان

...

چه کنم با این همه طراحان

همه درگیرند با بانک و وامهای پارسیان

...

منم اینجا تنها و خسته از کار فراوان

حرف پول که می شود دوستان کمند و بسیار دشمنان

...

ماییم و یک کتاب فروشی کوچک

چه باید کرد ! با این فروش اندک ؟

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


پاشا

از خود بی خود شدم

و

محو تماشا گشتم

هر چه دیدم بر کشیدم بر خود

و

پر از حاشا شدم

دم از دست رفته را دادم به دلم

گنجک پاشا گشتم

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


شهردار

جناب آقای مجید خان

شهردار محترم پلاک 60

با عرض سلام و ادب

بدین وسیله اینجانبان

ساکنین طبقه تحتانی

عاجزانه ب عرض میرساند :

همگی این بندگان سراپا تقصیر

به این چمنهای سفید

لب پنجره ای

حساسیت داریم

یا به قول خارجکی

آلرجی داریم

والا ما بی تقصیریم

بی تقصیریما !

از خواهرجون واگرفتیم ما

متمنی ست در سال جدید

دستور فرمایید :

باغبانباشی ؛ نسبت به شخم آنها اقدام

و یک چمن خارجکی با یک رنگ دیگر

یا حتی بیرنگ بکارند

برای ما فرقی ندارد

فقط بوی متساعده مهم است !

که اگر هم نکارید هم اشکالی ندارد

و حتی بهتر ترم هست

در ضمن اگر امکان دارد

از محل ردیف بودجه همایونی

دستور خرید و تعبیه یک فقره

کولر 10000در فوقان ساختمان را صادر فرمایید

بلکه یکهزارم سرمایش به این ساکنین زیرزمینی برسد

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


رويا

عشق آمد و ما مستیم

رویا رفت و ما هستیم

تو هستی . من هستم . نژاد هست !

انسانیت گاهی .. گر چه گسست

 زندگی اما هنوز هست .

همه جا زندگی هست

اما نه مثل رویا

همیشه بود

اما خالی از غم نبود

...

سایه سیاه را پس زنیم

و به پیش برانیم

پیش به سوی آزادی

پیش به سوی برابری

انسانیت انسان

با یک اجتماع انسانی

...

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


مرگ

تفتت را بر سر در دیدم

دیدم که تابوتت را

گذاشته بودند سر کوچه

و کنارش پر از مورچه

ای رفیق دوران بی حکایت

چگونه کنم از بی وفایان

من شکایت

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


پارک

به هییًت عالی مدیرات

عرضه داریم یک گله جات

برای این تعمیرات

بگذارید یک قانون تعزیرات

یه کجا بریم شکایات

از دست این حضرات

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


روزگار

خوش به حالت روزگار

داری به دستت بوی یار

می شناسی تو آیا این بهار

چه کسی می آید بر سر کار

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


حاشا

از خود بی خود شدم و

محو تماشا گشتم

هر چه دیدم برکشیدم

پر از حاشا شدم

دلم از دست رفته

دادمش به دوست

کوچک و تنها شدم

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


همراه ...

با تو همدردم

با تو می خوانم

صدایم را

صدای پاک آزادی را

ای کودک تنها

ای آرمیده در کنار غمها

با تو همصدا

با تو همدردم

ای دوست

ای که در تنهایی

از تشنگی فقر

چون سایه مردانی

ای همیشه در سایه مرداب

هستم و

با تو همدردم

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


گول

ای که عشقو ، به زندگی فروختی

سیخکی

عاشق شدی ، خودتو فروختی

دروغکی

با من آشنا بودی ، همره بی وفا بودی

اندکی

گول می زدی خوتو ؟ یا فقط منو فروختی !

یواشکی ...

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


گندمکار

آمده امروز

ستاره

می خنده دلم

به من میگه

بهاره

آهای آهای

گندمکار

ستاره ها رو بردار

بدنبال بهاران

یک سنگ دیگه بکار

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


ديوان !!

یک دیو هفت سر داریم

هفتاد براش بر داریم

هفتو ازش برداریم

همسر به جاش میذاریم

یک سر دیو نگاه میکرد

نگاهها رو وا میکرد

یک سر دیو صدا میکرد

صدا ها رو جا میکرد

یک سر دیو هااا میکرد

پادگانی به پا میکرد

یک سر دیو شراره

آتیش ازش میباره

یک سر اون شمشیر بود

شاهین تیز تیر بود

یک سر دیو هزیز بود

زنجیراش رنگبیز بود

ما رو نشد بر بزنه

سرشو تو آخور بزنه

ما ها اگه آدمیم

پنجه در هم می زنیم

یک ور ما نگاره

آسمونو میکاره

یک ور ما سفیده

سرما ازش رمیده

یک ورمون ستاره

هیچم غمی نداره

این نشان آدمی

هر طرفش یه رنگی

رنگین کمونه اسمش

اخه شکست طلسمش

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


چای !

یک فنجان چای بی ستاره

کنار پاشوره حوض بهاره

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


بهاره !

کم کم نمیاد بهار و بارون

همیشه نمیشه کارها آسون

بیا تو بشین کنار گلها

منو ببین با چشم گریون

...

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


پند تاريخ !

در دادگاهی بودم :

با صلابت و نیک اندیشی

به آرامی !

اما از موضع نگران و مصلحت اندیش

مردی از ایلی بزرگ

که نماد ایلخانی بود گفت :

جناب قاضی ،

اگرم گناهکارم من ؛

پیامبری ابوسفیانی را بخشید و رفت .

[ و شما هم ]

این کلامی بود که چند سالی مرا به خود مشغول داشت

عجب آن که در آن جایگاه

من خبرنگاری نوجوان و انقلابی بودم

و آن مرد روبرو نماینده ای اصیل از نسل قبل من بود

او نماد خوانسالاری بود ومن نوجوانی بر خواسته از نسل انقلاب

و ما هر دو همخون و هم قوم بودیم

این تضاد برایم شگفتی می آفرید !

ما در دو جایگاه بودیم ودر دو جبهه و

در آن شور و حال انقلابیگری هیچ نتوانستیم از هم بفهمیم ...

من که در سکوت بودم کامل

کلامی نمی توانستم گفت

چه له و چه علیه ، در آنجا

و او هم ، همان گفت که گفتم !

عجیب تر آنکه

آن انقلاب

فرزند خود را بلعید

من در همان جایگاه نوعی به حبس ابد محکوم شدم

او آزاد

ومن سالها در زندان ماندم

که به همین حرفها فکر کنم

... ... ...

و امروز :

می روم برای شرکت در مراسم 7مین روز در گذشت

آن مرد بزرگ و دانا !

بعد از بیست و 7 سال گذشته

از آن سال پنچاه و 7

و اکنون که در راه راهی هستم که هیچگاه نخواستم

دیگران می پرسند و زمزمه می کنند که

این بیست و 7 سال

بعد از پنجاه و 7

بر ما چه گذشت ؟

در جا زدیم

یا عقب گرد کردیم

براست راست زدیم

یا ...

من که همش چپ میکردم

اما بعضیا خوب خودشونو زدن به کوچه علی چپ و بچاپ بچاپ کردند

و اما :

وای ؛

چقدر شلوغ است اینجا !

اینجا که ختم کلام 7 مین روز خاموشی آن مرد است

بعد از بیست و 7 سال

از سال پنچاه و 7 !

و من که مانده ام و

دل شکسته ام

در کنج زندان خود نشسته ام

ندانستم چه نوشتم

فقط بیادش نوشتم به یادگاری !!!

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


رفتی !

آه دلم شکست ورفت

آنکه به دل نشست و رفت

...

 

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥


زایا

به هنگام درد شکر دانه آفریدند :

به وقت زایمان پدر زمانه خریدند !

این چه روی رویش است ؟

از روی من و روی تو جانها پریدند ...   

  
نویسنده : هما یو ن گو د ر ز ی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥